خونه خاله سارا
عزیز دلم دیشب برای اولین بار وقت خواب خونه نبودی چون خیلی دوست داشتی خونه خاله سارا بخوابی. به خصوص این چند روز خاله خدیج اینا از کرمان اومدن خونه خاله سارا میخوابن دیروز همش به من می گفتی چرا خاله خدیج اینا اونجا میخوابن ولی ما نمی خوابیم . خیلی دودل بودم که آیا کار درستیه که بذارم اونجا بخوابی یا نه ؟ بالاخره به این نتیجه رسیدم شاید تجربه خوبی برات باشه و به استقلالت کمک کنه از طرفی مهدت هم تعطیله و باید صبح میبردمت همونجا . کلی هم به خاله ها سفارش کردم مواظبت باشن توی راه برگشتن بابات گفت به نظر من کار درستی نیست و بچه باید شب خونه خودش بخوابه بهش گفتم بیا برگردیم بیاریمش گفت نه دیگه . خیلی بیشتر دودل شدم رسیدم خونه زنگ زدم به تلفن خاله خدیج باهات صحبت کردم و بهت تاکید کردم فقط همین امشب اونجا می خوابی و دیگه هیچوقت نباید اینکارو بکنی البته گفتی باشه مامان ولی اینقدر خوشحال بودی و اینقدر اونجا شلوغ بود و سر و صدای بچه ها میومد که نمی دونم چقدر می تونم روی این باشه مامانت حساب کنم . وقت خواب با وجودی که کلی خوابم میومد خواب نمی رفتم دلم برات تنگ شده بود و بعدش کلی فکرای جور واجور و بد به مغزم هجوم اووردن بابا مهدی رو بیدار کردم و گفتم دارم فکرای منفی می کنم بعدش هم یه کم گریه کردم و خوابیدم .


خونه خاله سارا
