تعطیلات در میجان

پسر گلم این دو روز تعطیلی یعنی از عصر شنبه تا عصر دوشنبه با خاله ها و بچه هاشون رفتیم میجان پیش بابابزرگ و مامان بزرگ خیلی خوش گذشت شما بچه ها که اصلا آرام و قرار نداشتین و مرتب درحال بازی و اینور اونور رفتن بودین حسابی کیف کردین. دیشب بابا مهدی اومد دنبالمون ما با خاله طلا و آقا عادل برگشتیم ولی بقیه تا آخر هفته موندن به من گفتن یاشار رو بذار پیش ما و خودتون برین از بس که همه گفتن بذارش می خواستم اینکار رو بکنم بخاطر اینکه می دونستم خودت از خداته که بمونی و بهت خیلی خوش می گذره اما داشتم از فکر اینکه بذارمت و برم دیوانه می شدم به خصوص که اونجا تلفن هم آنتن نمی ده و این چند روز کاملا از حالت بی خبر می موندم اونهم توی روستا دیشب هم که با بابات صحبت کردم گفت نه اینجا خطر دار ممکنه بخوره زمین یا خدای نکرده از جایی پرت بشه و از همه مهم تر این چند روز خودت نمی تونی تحمل کنی و اعصاب ما رو هم خورد می کنی . خاله طلا هم که اول موافق گذاشتنت بود گفت با توجه به اینکه چند روز ازش بی خبر می مونی نذارش بالاخره تصمیم گرفتم نذارمت چقدر حالم خوب شد وقتی از دودلی دراومدم . دوستت دارم عزیز دلم

آرش - پریا - یاشار گلم - ایلیا


تعطیلات در میجان
