همراه با بابا مهدی
دیروز عصر به بابات گفتم از این به بعد یاشار یک روز با من و یک روز با تو باشه . گفتم از بس یاشار همیشه با من بوده خیلی روش حساس شدم خیلی وسواسی شدم و اینقدر به هم وابسته شدیم که اگه خودش هم بخواد مستقل بشه من نمی ذارم ضمن اینکه باید با تو هم باشه و هم اینکه من خسته می شم . بالاخره دیروز عصر با بابات رفتی بیرون . رفته بودین تربیت بدنی بعدش پارک و آخرش رفته بودین خونه بابا نجاتی ( بابای بابا مهدی ) از باغچه خونشون سبزی چیده بودین وقتی اومدی خونه حسابی خسته بودی برعکس بقیه شبها که نمیخواستی زود بخوابی گفتی خوابم میاد منم خیلی سرحال تر بودم و بیشتر از همیشه حوصله ات را داشتم . دیروز عصر من رفتم خونه یکی از همکارام وقتی می رفتم بابات گفت خوب یاشار هم ببر گفتم نه یاشار امروز باید با تو باشه ، تو خواب بودی . دم در که داشتم کفشام رو می پوشیدم یک لحظه می خواستم برگردم بیدارت کنم و با خودم ببرمت اما به خودم نهیب زدم نه بذار با باباش باشه. توی مهمونی هم خیلی به یادت بودم اولین باری بود که بدون تو جایی رفته بودم ( به غیر از اداره ). از تجربه دیروز عصر راضیم تو هم راضی بودی هرچند یه کم ترجیح می دادی با من باشی . بابات هم به نظر ناراضی نبود اما چون عادت نداشت یه کم براش دست و پاگیر بود . ضمن اینکه توی پارک یه کم اذیت کردی و نمی خواستی بیای می گفت دیگه نمیبرمش. اما من امیدوارم این روند ادامه پیدا کنه . همیشه سالم و زنده باشی عزیز دل مامان زیر سایه پروردگار و پدر و مادر .


همراه با بابا مهدی
