احساس گناه
یکی یکدونه ام ! خیلی دوستت دارم . خیلی برام مهمه همیشه شاد و خوشحال باشی و در عین حال به بهترین نحو تربیت بشی . اما گاهی گوش به حرفم نمی کنی و من مجبور میشم با عصبانیت باهات برخورد کنم بعدش خودم کلی ناراحت میشم و به خودم میگم کاش بیشتر صبر می کردم کاش جور دیگری برخورد می کردم چقدر در این لحظات احساس گناه می کنم و چقدر با خودم درگیرم نمی دونم دارم درست برخورد می کنم یا نه . همیشه و حتی زمانی که سر کارم هستم به تو فکر می کنم و به اینکه چطور بهترین شرایط را برای تو فراهم کنم . وقتی از سر کار میام تازه از راه رسیده خسته ام تو میگی مامان بیا باهام بازی کن یه کم بداخلاقی می کنی . همیشه فکر می کنم من مقصرم ، دارم اشتباه می کنم ، دانش و اطلاع کافی در زمینه تربیت فرزند ندارم ، حوصله و انرژی ندارم ، وقت کافی برات نمی ذارم . همیشه نگرانم و با خودم میگم وای نکنه دارم راه رو اشتباه میرم . اگه خدای نکرده قصور و کوتاهی من کوچکترین تاثیر منفی در شخصیت و آینده تو داشته باشه نمی تونم خودمو ببخشم ، آخه خدا تو رو به من سپرده . نمی خوام هیچوقت دعوات کنم فکر می کنم تو اینجور مواقع احساس عدم امنیت می کنی و هیچ پناهی نداری از ناراحتی اون لحظه ات آتیش می گیرم . اما از طرفی باید متوجه کار اشتباهت بشی هرچند که همش فکر می کنم لابد من اشتباه پیش رفتم که این اشتباه از تو سر زد . وای عزیزم چقدر من خودمو با این فکرام اذیت می کنم .
خدایا کمکم کن تویی که پشت و پناه همه ای . آنقدر پسرم رو دوست دارم که حاضرم سهم خودم از پناه تو را نیز به جگر گوشه ام بدهم . هرچند پناهگاه تو آنقدر عظیم است که نیازی به این نیست . کمکم کن نتیجه تربیت من یک انسان به معنای واقعی باشه .


احساس گناه
