کاپشن
عزیزدلم یاشارجان امروز صبح هوا خیلی سرد بود ومن کاپشنتم تنت کردم نمیدونم چرا دوست نداشتی بپوشیش پارسال باهاش میرفتی اما انگار خجالت میکشیدی باهاش بری توی مهد کودک همش میگفتی قبل از اینکه برم تو درش میارم وقتی رسیدی گفتی صبر کن درو باز نکن میخواستی قبل از اینکه ببیننت درش بیاری اما من درو باز کردم و فرستادمت تو بهت گفتم همونجا درش بیار اگه خواستی بیای توی حیاط سرده و باید بپوشیش . از صبح تا الان ذهنم مشغوله فکر میکنم کار درستی نکردم نمیدونم چرا ولی خیلی خجالت میکشیدی اونجوری ببیننت اما من فرستادمت تو خیلی ناراحتم اما فکر کردم تو داری اشتباه میکنی ولی شاید باید یه جور دیگه تو رو متوجه میکردم اما گاهی وقت کمه و آدم نمیدونه توی اون زمان کم چه تصمیمی بگیره . منو ببخش مامان جان امیدوارم خیلی ناراحت نشده باشی ، زود فراموشش کنی و اثر منفی روی شخصیتت نذاره .


کاپشن
