یاشاریاشار، تا این لحظه: 19 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

یاشار

تو ، من و مدرسه

1392/8/18 12:42
نویسنده : مامان
218 بازدید
اشتراک گذاری

         عزیز مامان! ظهر ساعت یک تعطیل میشین و معمولا من میام دنبالتون. چون خاله سارا امسال هر روز هشت ساعتیه و تا دو مدرسه است و من مجبورم ساعت یک پاس بگیرم و بیام دنبالتون. پریروز خاله سارا زنگ زد و گفت آقا مسعود میره دنبالتون و خود خاله سارا هم خونه بود. ساعت 2 بعد از تعطیلی اداره اومدم دنبالت زنگ زدم ایلیا اومد دم در و فورا شروع کرد خاله آقای عبداللهی امروز زده تو گوش یاشار هاج و واج شدم سارا اومد خودت اومدی دم در ازت پرسیدم مامان ایلیا راست میگه گفتی آره مامان یکی زده تو این گوشم یکیم تو این گوشم خیلیم درد داشته گفتم چرا گفتی چون به همکلاسیم حرف بد زدم ( بهش گفته بودی آشغال ) خیلی عصبانی شدم فورا شماره اقای عبداللهی رو گرفتم جواب نداد چند بار شمارشو گرفتم جواب نداد . شماره خانم جباری رو گرفتم بقدری مطمئن بودم که فورا به خانم جباری گفتم چرا آقای عبداللهی زده تو گوش یاشار خانم جباری در جواب گفت اصلا چنین چیزی نبوده و فقط تو رو اوورده جلوی کلاس و گفته چرا حرف بد زدی حالا میخوای ببرمت دفتر و تو فورا زدی زیر گریه و خیلی ترسیدی. از بس اطمینان داشتم دروغ نمیگی که فکر میکردم خانم جباری حقیقتو نمیگه. بعدش ازت پرسیدم گفتی نه مامان نزده بعد چند دقیقه دوباره گفتی مامان زده بیا تو مدرسه بگو پسر منو نبرین تو دفتر بعد دوباره گفتی نزده . بهر حال اون ظهر خیلی عصبی و ناراحت و وحشت زده بودی. دیروز رفتم تو مدرسه به باباتم زنگ زدم اومد تقریبا وسطای صحبت من با آقای عبداللهی رسید. به مدیرتون گفتم جذبه با ترس فرق میکنه جذبه اونه که بچه در عین اینکه ازت حساب میبره ، دوستت داشته باشه اما در مورد شما بچه ها می ترسن . برخورد دیروز شما هرچه که بوده نتیجه اش ترس و وحشت بچه من شده . اولش فکر میکرد من اومدم طلبکارش بشم و اینا گفتم نه  ماوالدین و شما معلما میخوایم بچه ای رو با کمک هم تربیت کنیم من اومدم به شما اطلاع بدم بچه من ترسیده با هم فکر کنیم ببینیم چکار کنیم . البته آقای عبداللهی به نظر آدم خوبی میاد ( البته نمیدونم چقدر صادقه ). اولشم بهش گفتم شما آدم با انگیزه و عاشق کارتون هستین و همین کافیه. ولی وقتی اولش رفتم تو دفتر معاونتون آقای شاهرخی حتی جواب سلامم نداد البته دفتر شلوغ بود شاید من ندیدم. نمیدونم شاید بعضی معلما هنوز براشون جا نیفتاده پیگیری امور بچه ها از طرف والدینشون و فکر میکنن وقتی میری اونجا درباره ی مسئله ای حرف بزنی ، لابد اومدی دعوا و طلبکارشون بشی. خلاصه آخرش به آقای عبداللهی گفتم حالا لطفا یاشارو به طرف خودتون بگیرین و دست نوازشی به سرش بکشین . گفت باشه. ( راستی تا حالا ندیده بودم دروغ بگی شاید دلیلش این بود که میخواستی حتما پیگیر موضوع بشم و حتما بیام تو مدرسه ات از اینکه بهت گفته بودن میبریمت دفتر و همون بلایی که سر خوشکام اومده سرت میاریم ( حالا هیچ بلاییم سر خوشکام نیوورده بودن ) واقعا وحشت کرده بودی و میخواستی جلوی اینکارو بگیری . بابات هم قبلا بهت گفته بود اگه کسی تو مدرسه دعوات کرد و یا زدتت بیا بهم بگو و من هم تاکید کرده بودم مامان و بابا مواظب تو هستن و هر اتفاقی افتاد بهشون بگو تا بتونن بهتر مواظبت باشن. این برداشت منه نمیدونم درسته یا نه )

خداوندا به من کمک کن از انسانی که به من سپردی به بهترین نحو مواظبت ، مراقبت و حمایت کنم . راه را تو نشانم ده کمک کن نیکوترین راه را برای تربیتش انتخاب کنم و نتیجه اش انسانی شایسته و بایسته باشد.

دوستت دارم عزیزم خیلی زیاد . عاشقتم ماچماچماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یاشار می باشد