یاشاریاشار، تا این لحظه: 19 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

یاشار

تفکر

               عزیز دل مامان ! مدتی است که خیلی زیاد راجع به خدا و اماما و اینکه اگه بمیریم کجا میریم فکر میکنی و باهام صحبت میکنی البته یه دلیلش فکر میکنم اینه که امسال شعر دوازده امام رو بهتون یاد دادن و راجع بهشون باهاتون صحبت کردن. برام توضیح میدادی همه اماما رو دشمنا شهید کردن بجز امام مهدی رو وقتی دشمنا میخواستن اون رو هم بکشن خدا اونو غیب کرد . یه روز از من پرسیدی مامان پلیس میتونه خدا رو جریمه کنه من گفتم نه مامان خدا خیلی بزرگ و قدرتمنده میگفتی تو ماشین پلیس جا نمیشه ( بزرگی رو در اندازه میبینی ) یا از من میپرسی مامان خدا کجاست گفتم همه جا گفت...
18 آذر 1391

ژیمناستیک

             پسر گلم! دیروز بالاخره بعد از مدتها که تصمیم داشتم ببرمت کلاس ژیمناستیک به انجامش موفق شدم . قبلش هم رفتم از فروشگاه لوازم ورزشی برات لباس مخصوص ژیمناستیک و یک گرمکن و شلوار قشنگ به رنگ آبی خیلی خوشرنگ خریدم . خاله سارا هم آرش و ایلیا رو اوورد . خیلی بهتون خوش گذشت انقدر زیاد که وقتی اومدیم دنبالتون که بریم خونه نمیومدین ، داشتین با اون توپای بزرگ بازی میکردین و حسابی کیف میکردین ، مربیا به زور بغلتون کردن و به ما تحویلتون دادن . فکر میکنم به خاطر تحرک زیاد بعدش حسابی غذا خوردی ( نصف موز و یه نون روغنی و یه کاسه عدس خونه خاله سارا خوردی و ...
18 آذر 1391

لواشکی

یاشار گلم تا همین دیروز بجای یواشکی می گفتی لواشکی و از بس توی جملاتی که می گفتی بامزه می شد که دوست نداشتم بهت بگم درستش چیه
30 مهر 1391

روز جهانی کودک

                پسر عزیزم ! دیشب از ساعت ٧ به بعد مهد کودکتون توی پارک ولیعصر به مناسبت روز جهانی کودک براتون جشن برگزار کردن . اونجا تنها بچه ای که به مامانش چسبیده بود و ازش جدا نمی شد تو بودی . میدونم مقصر منم . چند دقیقه ای هم که با آنا دختر خانم حیدری رفتی و از دید من خارج شدی داشتم از نگرانی می مردم  با اینکه شاید دو دقیقه هم نشد میخواستم بگم از بلندگو صداتون کنن ببینم کجایی . بعدش که دیدمت فورا زنگ زدم به بابات و بهش گفتم ما باید یه بچه دیگه بیاریم به خاطر یاشار اون و من خیلی زیاد به هم وابسته شدیم و من نگران آینده شم . خیلی وقته خودت همش میگی مامان م...
19 مهر 1391

ظرف غذای مهد کودک یاشار

پسر گلم ! روز اول مهر بردمت پیش دبستانی توی همون مهد کودک روش نو که دوسال قبل هم اونجا بودی خانم حیدری مسئول مهد کودکت وقتی ظرف غذات رو دید گفت وای تورو خدا یاشار وقتی هم از اینجا رفت ظرف غذاش رو بذارین ما به عنوان نمونه برا والدین بچه ها بزنیم دم در . آخه همیشه از کامل بودن و تنوع ظرف غذات تعریف میکنه . مربی پیش دبستانیت هم خاله پریسا است که خیلی دوست داشتی تو کلاسش باشی البته خاله پریسا به نوعی فامیله ( دختر دایی آقا مسعوده ) . من هم خوشحالم چون هم مهربونه و هم بسیار مبادی آداب و بافهم و شعور . و دوست دارم قبل از آموختن درس ،ادب بیاموزی .  " همه ی خوبیها را برای تو می خواهم دردانه ام " ...
11 مهر 1391

پیش دبستانی

عزیز دل مامان ! شنبه یعنی دو روز دیگه اول مهره و پسر گلم میره پیش دبستانی به قول خودت که میگی من دیگه بزرگ شدم مرد شدم دارم میرم پیش دبستانی و من خیلی خوشحالم . اگه خدا بخواد قراره اداره پنج شنبه ها برای خانم هایی که فرزند زیر ٧ سال و ابتدایی دارن تعطیل بشه ( در واقع دور کار بشن ) ودیگه من نگرانی بابت پنجشنبه ها ندارم و خونه پیش پسرم می مونم . خاله طلا ازم مطلب جدید خواسته بود. اینم به خاطر گل روی خاله طلای عزیز که همیشه به وبلاگت سر میزنه کامنت میذاره و ما رو خیلی خوشحال میکنه
30 شهريور 1391

نقاشی

خوشگل مامان! چند روز پیش یه نقاشی کشیدی جالب بود یه پرچم کشیده بودی زیر پرچم یه دریای مواج کشیده بودی پایه پرچم توی دریا بود ازت خواستم توضیح بدی چی کشیدی گفتی این پرچمه بالاش دوتا دایره کشیده بودی و گفتی این کامپیوتره ازش چندتا خط به پرچم و به دریا کشیده بودی که گفتی اینا سیم برقه و خیلی توضیحات جالبی دادی می گفتی این کامپیوتر از دریا انرژی میگیره میده به پرچم بعد پرچم نور رنگاش رو میده بیرون ( رنگای پرچم رو قاطی کشیده بودی ) می گفتی پرچم مال رئیس جمهوره و خیلی حرفای دیگه سر هم می کردی . ( اسکنر ندارم اگه شد میدم بیرون اسکنش کنن برات میذارمش ) کلا به نظر من ساختن و سر هم کردن و مجسمه سازیت بهتر از نقاشیته.
6 شهريور 1391

سارا و ساسان

دیروز وقتی رسیدیم دلفارد  خونه بابا نجاتی ، ساسان رو دیدی ، با صدای بلند و بسیار خوشحال گفتی مامان سارا وساسان و عمه مهتاب هم اینجان البته اونا خیلی از تو بزرگترن ساسان امسال میره اول دبیرستان و سارا میره سوم دبیرستان اما تو خیلی دوستشون داری و وقتی با ساسان بازی می کنی فکر می کنی هم سنته دیروز حسابی ساسان رو خسته کردی اصلا نمی ذاشتی یه لحظه بشینه به ساسان گفتم پسر عمه ای که تقریبا سالی یه بار می بینه میخواد توی همین یه روز جبران کنه و نهایت استفاده رو ببره . طفلک ساسان حسابی خسته شده بود اما هر بار که تو صداش می زدی سریع پا می شد بس که این پسر مودب و آقاست . کلا هر دوتاشون خیلی گل و خوبن و خیلی هم درسخون ساسان مدرسه نمونه و س...
28 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یاشار می باشد