یاشاریاشار، تا این لحظه: 19 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

یاشار

شیرینی اسمت

        عزیز مامان! یه رسم قشنگی خانم معلمتون توی کلاس گذاشته اینه که هرکسی تمام صداها و حروف اسمش درس داده شد و یاد گرفت اسمش رو بنویسه (البته از قبل اسمتو بلد بودی بنویسی ) ، شیرینی اسمش رو ببره توی کلاس به بچه ها بده. امروز موز گرفتم اوردم توی کلاس. دیدمت توی نیمکت نشسته بودی چقدر دوست داشتنی بودی عزیزم دوست داشتم بغلت کنم و ببوسمت اما فقط برات یه لبخند زدم و خداحافظی کردم تا نظم کلاستون به هم نریزه. حالا می نویسی یاشار و همه ی کلاس میتونن بنویسن یاشار . ...
21 دی 1392

دوستی تو و ایلیا

            عزیزم! چقدر از این همه علاقه ای که بین تو و ایلیاست لذت میبرم . چقدر از بودن با هم لذت میبرید. هرقدر باهم باشید خسته نمی شید. کمتر پیش میاد که باهم دعواتون بشه . اونم وقتیه که دیگه خیلی خسته یا گرسنه باشین و خیلی حوصله نداشته باشین. تازه دعوا هم نمیکنین فقط قهر میکنین و مثلا یه اسباب بازی رو به همدیگه نمیدین یا مثلا میایین میگین مامان آتاریمو جمع کن داغ کرده ( که اون یکی نتونه بازی کنه ) .      ( خاله سارا میگه دیروز خونه ی اونا داشتی به ایلیا میگفتی ایلیا بیا دیگه با هم قهر نکنیم ، تو بیشتر قهر میکنی . ایلیا هم گفته باشه .)    &...
9 آذر 1392

حرفای فلسفی

        عزیز مامان! دیشب وقت خواب بعد از حدودا 5 دقیقه که من فکر کردم دیگه خواب رفتی گفتی مامان گفتم جانم گفتی مامان مهم نیست من دختر باشم یا پسر مهم اینه که اومدم ، خوب شد که هستم . زنده ام و نمردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ...
19 آبان 1392

تو ، من و مدرسه

         عزیز مامان! ظهر ساعت یک تعطیل میشین و معمولا من میام دنبالتون. چون خاله سارا امسال هر روز هشت ساعتیه و تا دو مدرسه است و من مجبورم ساعت یک پاس بگیرم و بیام دنبالتون. پریروز خاله سارا زنگ زد و گفت آقا مسعود میره دنبالتون و خود خاله سارا هم خونه بود. ساعت 2 بعد از تعطیلی اداره اومدم دنبالت زنگ زدم ایلیا اومد دم در و فورا شروع کرد خاله آقای عبداللهی امروز زده تو گوش یاشار هاج و واج شدم سارا اومد خودت اومدی دم در ازت پرسیدم مامان ایلیا راست میگه گفتی آره مامان یکی زده تو این گوشم یکیم تو این گوشم خیلیم درد داشته گفتم چرا گفتی چون به همکلاسیم حرف بد زدم ( بهش گفته بودی آشغال ) خیلی عصبانی شدم فورا...
18 آبان 1392

قصه آفریده

                         پسر گلم ! شبها اکثرا وقت خواب برات قصه میگم به خصوص از وقتی مدرسه ها باز شده آخه قبلا چون مدرسه ای در کار نبود معمولا با تلویزیون می خوابیدیم . بعضی شبا تو قصه میگی و معمولا قصه هاتو همون موقع سر هم میکنی چون هر شب یه قصه ی جدید میگی. یه شب قصه ی آفریده رو برام تعریف کردی و طبق معمول یه چیزی سرهم کردی. شب بعد گفتی مامان چه قصه ای میخوای برات تعریف کنم گفتم هر چی دوست داری گفتی نه تو بگو گفتم قصه ی آفریده رو بگو گقتی تو بگو گفتم من بلد نیستم این قصه ی توئه. تو هم چون شب قبل یه چیزی سرهم کرده بودی حالا یادت نبود گفتی پس امشب قصه ی...
15 آبان 1392

بوی ماه مهر

        باز آمد بوی ماه مدرسه                      بوی بازی های راه مدرسه           بوی ماه مهرماه مهربان                       بوی خورشید پگاه مدرسه         از میان کوچه های خستگی                می گریزم در پناه مدرسه         باز می بینم ز شوق بچه ها      ...
2 مهر 1392

همشاگردی سلام

چقدر این روزا یاد این شعر با همون آهنگش افتادم همش توی ذهنمه. آغاز سال نو با شادی و سرور                  هم دوش و هم زبان حرکت به سوی نور آغاز مدرسه فصل شکفتن است               در زنگ مدرسه بیداری من است در دل دارم امید بر لب دارم پیام               همشاگردی سلام همشاگردی سلام   یادش بخیر ، یادش بخیر   ...
2 مهر 1392

آخر هفته

            عزیز دلم! اخر هفته رفتیم میجان. مامان بزرگ ( مامان کامله ) خداروشکر خوب شده و بعد از هفت ماه از کرمان اومد خاله خدیج و بچه هاش هم اومدن با بابا بزرگ و خاله سارا و بچه هاش عصر یکشنبه رفته بودن میجون ما هم بابا مهدی عصر چهارشنبه رسوند . خیلی خوش گذشت . با بچه ها حسابی ترکوندین . عصر جمعه اقا مسعود اومد دنبال خاله سارا و خاله خدیج و بابا بزرگ اومدن جیرفت که برن کرمان. ما موندیم بابا مهدی بیاد دنبالمون که طبق معمول بابات دیر کرده بود توی فاصله ای که منتظرش بودیم یه حرف جالب زدی ، گفتی " مامان! بابا مهدی چه بابای دیرکننده ایه "  . بالاخره بابات ساعت ١٠ شب اومد. شام خوردیم ...
18 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یاشار می باشد