بادکنک
عزیز دلم دیشب بهت یاد دادم چطوری بادکنک باد کنی . وقتی یاد گرفتی دو ساعت نزدیک به ١٠٠ بار بادکنک رو باد و خالی می کردی و هر بار با ذوق به من نشون می دادی .
ساعت نزدیک به دوازده مثل اینکه دزدگیر دفتر بابا مهدی اتصالی کرده بود که از تلفن دفترش تماس گرفته شد و بابا مهدی رفت ببینه چی شده از من پرسیدی چی شده و چطوری از دفتر بابا مهدی تماس گرفتن من برات توضیح دادم وقتی دزد بره جایی دزدگیر صدا میده و از تلفن اونجا با هامون تماس می گیرن تو خیلی ترسیده بودی و می گفتی دزد چاقو و بمب آتشی داره اگه بابا مهدی بره دزد اونو می کشه فکر می کردی دزدا آدم نیستن . من بهت گفتم پلیس هم میاد به بابا مهدی کمک می کنه و اونا دزد رو دستگیر می کنن و هیچ جای نگرانی نیست . اما تو حسابی ترسیده بودی و یک ساعت تمام یکریز حرف می زدی و خیلی بامزه بی وقفه توضیح میدادی . حتی بعد از اینکه بابات هم اومد مشغول توضیح بودی به زحمت راضی به سکوت و خوابیدن شدی . الهی مامان قربونت بره خیلی دوست دارم .


بادکنک
