رابر
یاشار گلم! دیروز با بابا مهدی و بابا نجاتی و مامان رخساره و عمه مریم و شوهرش رفتیم رابر عروسی پسر یکی از دوستای بابا نجاتی . خیلی جالب بود یه عروسی سنتی و به روش قدیمی و خیلی مفصل البته عروسی از روز قبل شروع شده بود و شب قبلش حنابندون بوده و اون روز هم که ما رفتیم بعد از ناهار داماد رو با ساز و دهل بردن سر آب و گرفتن رو سرشون و کلی رقصیدن و شاباش کشیدن و بعد سوار اسب کردن اووردن خونه جلوی خونه یه زمین خالی بود جایگاه درست کرده بودن گروه ارکستر اوورده بودن بالای یه میله خیلی بلند نشونه گذاشته بودن و حدودا ٢٠ تا جوون با تفنگاشون به طرف نشونه تیراندازی می کردن البته من از این قسمتش خیلی ترسیدم می ترسیدم اشتباهی به کسی بخوره ولی برا خودشون خیلی عادی بود. عروسی هنوز ادامه داشت و میشه گفت تازه شروع شده بود اما ما باید برمی گشتیم خیلی هم اصرار کردن بمونیم اما خداحافظی کردیم و اومدیم . روز خوبی بود خوش گذشت .


رابر
