یاشاریاشار، تا این لحظه: 19 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

یاشار

دوست داشتن

 یاشار گلم ! واقعا روانشناسا راست میگن که بچه ها به خصوص بین ٣ تا ٧ سالگی خیلی زیاد میخوان بدونن که آیا دوست داشتنی هستن و پدر مادرا دوستشون دارن یا نه . با وجودی که من روزی بالغ بر ١٠ بار بهت میگم دوست دارم و حتی وقتی از دستت ناراحت و عصبانی ام باز هم میگم دوستت دارم ولی از کار بدی که کردی ناراحتم ، باز هم ممکنه توی روز یکی دوبار ازم بپرسی مامان منو دوست داری ؟ به خصوص وقتی کار بدی می کنی ومن باز هم تاکید می کنم خیلی دوستت دارم همیشه دوستت دارم حتی وقتی از کاری که کردی ناراحت باشم . باز هم اینجا توی وبلاگت میگم خیلی خیلی دوستت دارم عزیز دلم . عاشقتم . خدا تو رو حفظ کنه و کمک کنه که انسان خوبی باشی و به مامان کمک کنه که در این راه ...
11 خرداد 1391

خاله طلا

پسر گلم ! امروز میخوام یه سلام مخصوص به خاله طلای گل بکنیم که خیلی دوست داشتنیه و هر روز به وبلاگت سر می زنه و نه تنها تو که همه خواهر زاده ها (آرش ، پریا و ایلیا ) دوستش دارن از بس که خاله ی مهربون و گل و همه چی تمومیه . خاله طلا  چند ماهیه عروس اصفهانیا شده و از موقع عقدش بیشتر اصفهانه . البته قبلش هم بیشتر کرمان پیش خاله خدیج بود . خیلی دوست داشتم همیشه پیش ما بود و تو می تونستی از وجودش و نیروی مثبتش استفاده کنی اما زندگی همینه دیگه . بهتره براش آرزوی خوشبختی کنیم و بگیم خیلی خیلی خیلی دوستت داریم امیدواریم در کنار آقا عادل خوش و خرم باشی .    ...
9 خرداد 1391

یاشار و پانیذ

عزیز دلم دیروز با دوستا و همکارای مامان رفتیم خونه خاله محدثه ( دوست و همکار مامان ) چون الان دو ماهه که یه کوچولوی ناز خوشگل به اسم پانیذ به دنیا اورده . تو خیلی خاله محدثه رو دوست داری آخه اون خیلی گل و مهربونه . اینم یه عکس از تو و پانیذ دوماهه : ...
2 خرداد 1391

میجان

روز جمعه رفتیم روستای میجان پیش بابابزرگ ( بابای مامان ) . خیلی خوش گذشت . خاله سارا و خاله خدیج میخوان بیان اینجا خونه ویلایی بسازن . متاسفانه چون من زیاد اهل عکاسی نیستم باز هم یادم رفت دوربین ببرم اما با دوربین آقا مسعود ( شوهر خاله سارا ) چندتا عکس ازت گرفتم که اگه یادم موند ازش می گیرم و می ذارمشون .
26 ارديبهشت 1391

جشن پایان سال

عصر سه شنبه جشن پایان سال مهد کودکت ( مهد روش نو ) توی تالار جام جم بود . متاسفانه یادم رفت دوربین ببرم اما بعدا عکسات رو از خانم حیدری ( مسئول مهد کودکت ) می گیرم و می ذارم . البته جشن پایان سالی که پارسال برگزار کردن بسیار مفصل تر و با شکوه تر بود اما خیلی طول کشید . انشاءالله مهر امسال میری پیش دبستانی . دیروز دستتو باچاقو یه کوچولو بریدی خیلی از دیدن خونت وحشت کرده بودی ولی من خیلی با ارامش برخورد کردم و گفتم چیزی نیست مامان گلی.  یه چسب روش زدم و گفتم خیلی زود خوب میشه . دیشب بجای اینکه بگی مامان دستم ایشالا کی خوب می شه می گفتی مامان دستم خدارو شکر کی خوب می شه؟
21 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یاشار می باشد