یاشاریاشار، تا این لحظه: 19 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

یاشار

تعطیلات در میجان

پسر گلم این دو روز تعطیلی یعنی از عصر شنبه تا عصر دوشنبه با خاله ها و بچه هاشون رفتیم میجان پیش بابابزرگ و مامان بزرگ  خیلی خوش گذشت شما بچه ها که اصلا آرام و قرار نداشتین و مرتب درحال بازی و اینور اونور رفتن بودین حسابی کیف کردین. دیشب بابا مهدی اومد دنبالمون ما با خاله طلا و آقا عادل برگشتیم ولی بقیه تا آخر هفته موندن به من گفتن یاشار رو بذار پیش ما و خودتون برین از بس که همه گفتن بذارش می خواستم اینکار رو بکنم  بخاطر اینکه می دونستم خودت از خداته که بمونی و بهت خیلی خوش می گذره اما داشتم از فکر اینکه بذارمت و برم دیوانه می شدم به خصوص که اونجا تلفن هم آنتن نمی ده و این چند روز کاملا از حالت بی خبر می موندم اونهم توی روس...
30 خرداد 1391

آهنگ دوغون دوغون

عزیز دلم تازگیها عاشق آهنگ یکی از ترانه های ناصر عبداللهی شدی که با این مصراع شروع می شه : ( یه زخم کهنه روی بالم  ....) اولش با یه آهنگی شروع می شه که اسمش رو گذاشتی آهنگ دوغون دوغون . توی راه رفتن به میجان کلا این آهنگ رو از اول برمی گردوندی و گوش می دادی و هر دفعه کلی ذوق می کردی و می خندیدی کلا هر وقت با ماشین بابا مهدی میریم همین آهنگ رو می خوای و بعضی وقتا خسته اش می کنی . ...
30 خرداد 1391

دلفارد

خوشگلم اینجا چون تازه از خواب بیدار شدی و از ماشین اومدی بیرون یه کوچولو سردت شده بود مانتو مو گرفتم دورت ...
30 خرداد 1391

یاشار

پسرم یاشار ٢٩ فروردین ١٣٩١ تولد ٥ سالگیت  بود. این وبلاگ را برای ثبت خاطرات زندگیت ساختم . امیدوارم در پناه پروردگار سالهای سال ، سالم و سلامت زندگی کنی و همیشه پیروز میدان مشکلات و فراز و نشیب های زندگی باشی . خیلی خیلی دوستت دارم . اینم عکسهای جشن تولد 5 سالگی یاشار     ...
23 خرداد 1391

خونه خاله سارا

عزیز دلم دیشب برای اولین بار وقت خواب خونه نبودی چون خیلی دوست داشتی خونه خاله سارا بخوابی. به خصوص این چند روز خاله خدیج اینا از کرمان اومدن خونه خاله سارا میخوابن دیروز همش به من می گفتی چرا خاله خدیج اینا اونجا میخوابن ولی ما نمی خوابیم . خیلی دودل بودم که آیا کار درستیه که بذارم اونجا بخوابی یا نه ؟ بالاخره به این نتیجه رسیدم شاید تجربه خوبی برات باشه و  به استقلالت کمک کنه از طرفی مهدت هم تعطیله و باید صبح میبردمت همونجا . کلی هم به خاله ها سفارش کردم مواظبت باشن توی راه برگشتن بابات گفت به نظر من کار درستی نیست و بچه باید شب خونه خودش بخوابه بهش گفتم بیا برگردیم بیاریمش گفت نه دیگه . خیلی بیشتر دودل شدم رسیدم خ...
13 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یاشار می باشد